اليعقوبي ( مترجم : آيتي )
328
تاريخ اليعقوبي ( فارسي )
فاجعل فداه اليوم جل مالى » خدايا راستى كه آنچه خواستم به من دادى و پس از بىكسى فرزندان مرا زياد كردى ، پس امروز بيشتر دارايى مرا فداى فرزندم قرار ده . « سپس در نوبت سوم قرعه زد و بنام شتران در آمد . پس آنها را قربانى كرد و جارچى او فرياد زد : هان گوشت اين شتران را برداريد . آنگاه برگشت و مردم از جاى جستند و گوشتها را ميربودند . بدين جهت است كه مرة بن خلف فهمى مىگويد : كما قسمت نهبا ديات ابن هاشم ببطحاء بسل حيث يعتصب البرك » چنان كه ديه هاى پسر هاشم بار بودن بخش گرديد در بطحاى حرم آنجا كه گله شتران بسته مىشود . « و ديه ( آدمى ) از شتر بر همانچه عبد المطلب سنت نهاد ، قرار گرفت . و چون ابرهه پادشاه حبشه و صاحب فيل به مكه آمد تا كعبه را ويران كند ، قريش به سر كوهها گريختند و عبد المطلب گفت : كاش فراهم مىشديم و اين لشكر را از خانه خدا دور مىكرديم . قريش گفتند : ما را راه چاره اى در مقابل ابرهه نيست . پس عبد المطلب در حرم ماند و گفت : از حرم خدا بيرون نمىروم و بجز خداوند پناه نمىبرم . ياران ابرهه شتران عبد المطلب را گرفتند و عبد المطلب نزد ابرهه رفت و چون از او بار خواست به او گفتند : سرور عرب و بزرگ قريش و بزرگوار مردم نزد تو آمده است ، و چون بر او در آمد ابرهه او را بزرگ داشت چه در اثر جمال و كمال و شرفى كه از او مشاهده كرد ، در دلش بزرگوار آمد . پس بمترجم خود گفت : به او بگو هر چه مىخواهى سؤال كن . عبد المطلب گفت : شتران مرا كه لشكريانت گرفتهاند ( بازگردان ) . ابرهه گفت : راستى كه تو را ديدم و مردى بزرگوار و جليل القدر يافتم ليكن با اينكه مىبينى براى ويران كردن مايه بزرگوارى و شرافت تو آماده هستم از من نمىخواهى كه بازگردم و درباره شترانت با من سخن مىگويى ! عبد المطلب گفت : من صاحب